خرید بک لینک
تفنگها هم عاشق می شوند تفنگها هم عاشق می شوند به زرین تاج می گویم، در زمانه ای زندگی می کنیم که گرگ و بره در کنار هم زندگی می کنند. ماه و زمین خواهر خوانده شده اند!. من و تو که از یک نسل و برای هم خلق شده ایم، چرا نمی توانیم زیر یک سقف با هم زندگی کنیم...؟. می خندد و می گوید:« از خودت بپرس که مثل شاه دونه، مُدام در حال جِلِز وِلِز هستی!. من و او، مانند دو سربازی شده ایم که در دو سوی مرز سینه های یکدیگر را نشانه رفته باشند. باد مانند گرگ گرسنه ای زوزه می کشد و در میان باد گیرهای آن دو می پیچد و با شلاق چهره شان را نوازش می کند. دختری به دنبال نیمه گم شده خود می گشت، پرسید:« شما، از کی؟ کجا؟ چرا دشمن یکدیگر شده اید؟» سرباز شمال گفت: «من نمی دونم، از اون بپرس.» به سربازی که در مرز جنوب ایستاده بود نگاه کرد. سرباز، سرِ اسلحه را پایین آورد، لبخند زد و گفت: « منهم نمی دونم، خودت بگو...!.» هر دو خندیدند!. اسلحه ها ی شان را حمایل کردند. دختر لبخند زد گفت:« شما همدیگر را نمی شناسید، دلیلی ندارد سینه های همدیگر را نشانه رفته باشید. هر سه خندیدند. دختر گفت:« می بینید؟ هیچ دژی نمی تواند در مقابل لبخند مقاومت کند...» سرباز ها، عاشق او شده بودند...!. صدایی رعد آسا گفت:« سرباز، به روی دشمن لبخند نمی زنند، سینه اش را نشانه بگیر، ماشه را بچکان...!.» دختر بین آن دو حائل شد. تنهایک گلوله شلیک شد...

برچسب: نویسنده: مهران حسینی تاريخ: چهارشنبه 20 دی 1396 ساعت: 16:33

به عنوان مقدمه زمان، همه چیز را در خود حل می کند فردا بعد از ظهردوشنبه، بیست وچهارم مهرماه هزار و سیصد و نود شش به همراه امیر(تیمسار) قاضی پور فرمانده مرکز بهداشت درمان وآموزش پزشکی (مرکز آموزش بهداری سابق) ارتش، و امیر ناصرنادریزاده فرمانده گردان 162 قهرمان در دوران دفاع مقدس، عازم اصفهان هستیم. حدود سه ماه پیش، ماجرا با یک تلفن آغاز شد. کسی که پشت خط بود گفت:« لطفا با امیر قاضی پور صحبت کنید.» نام برایم بیگانه بود. چند لحظه طول کشید تا صدا در گوشی پیچید که صمیمی و آشنا احوالپرسی می کرد!. نمیدانستم چه بگویم؟ معمولا افراد زیادی تماس می گیرند بدون اینکه خود را معرفی کنند ابراز آشنایی می کنند انتظار دارند آنها را بشناسم. منهم که خیلی زودجوش هستم صمیمانه جواب می دهم و آن وقتی که لازم می شود کاری صورت بدهم و تصمیمی بگیرم، بیچاره می شوم. نمیدانم با آن رفتار خودمانی که داشته ام چگونه بگویم هنوز شما را نشناخته ام. اما امیر خیلی زود رفتند سراصل مطلب وخود را معرفی کردند و ازمن دعوت کردند دو روزبعد که پنجشنبه بود، در مرکز بهداشت درمان، درخدمت ایشان باشم. خاطرات زیادی از مرکزآموزش بهداری داشتم و همیشه دلم می خواست یکبار دیگرآنجا را ازنزدیک ببینم. سالهای 55 تا 1357 دوره دو ساله آموزش بهیاری را درآنجا سپری می کردیم، روزهای پجشنبه صبحگاه عمومی اجرا می شد. از امیر پرسیدم، آیا منهم قرار است صحبتی

برچسب: نویسنده: مهران حسینی تاريخ: چهارشنبه 20 دی 1396 ساعت: 16:33

صفحه بندی